داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب  
قالب وبلاگ
لینک های مفید

 سال نو (( 1397)) مبارک باد  

 لحظه دقیق تحویل سال 

 ساعت هفت و 45 دقیقه و 28 ثانیه بعد از ظهر  روز سه شنبه ( 29 اسفند ) خواهد بود 

عید نوروز را پشاپیش به همه مردم کشورم تبریک می گویم 

امید وارم سالی پر از محبت و شادی و سرگرمی داشته باشید. 

 

 

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶ ] [ 12:23 ] [ mani ]

ایران باستان : تمدنی بزرگ

در روزگاران بسیار قدیم اقوام  های مختلفی در بخش های مختلف ایران زندگی می کردند که برخی از مورخان معتقدند اولین اقوامی که وارد ایران شدند آریایی ها بودند که حدود 4 هزار سال پیش وارد ایران شدند و همینطور به سمت پایین مهاجرت کردند آنها بعد ها دولت های بزرگی به وجود آوردندکه سال های سال در ایران حکومت می کردند. آریایی ها کلا به سه بخش تقسیم می شوند

1: ماد ها

2پارت ها

3 پارس ها

ماد ها در سمت غرب و شمال غربی بودن و پارت ها در سمت شمال و پارس ها در سمت جنوب بودن

اولین حکومت های آریایی ها برای ماد ها بود که به صورت پراکنده در غرب و شمال غربی به صورت پراکنده زندگی میکردند برای همین از همسایه خود یعنی آشوری ها همیشه ضربه می خوردند و اموالشان را غارت میکردند

اولین فرمانروای ماد ها فردی به نام  دَهیوکَ  ( در بعضی از کتاب ها او را با نام دیااکو  می شناسند ) بود، که به دلیل عدالت خواهی و اخلاق خویش توسط مردم انتخاب شده بود. او در بالای تپه شهری قدیمی ( همگتانه ) که امروزه آن را همدان میشناسیم قلعه ای ساخت و آنجارا را پایتخت خودش کرد. ماد ها بعد ها قدرتمند شدند و توانستند دشمنان خود را شکست دهند ( بنابراین اولین حکومت توسط ماد ها پایه گذاری شد ).

گروه دوم از آریایی ها پارس ها بودند که رییس یکی از قوم های بزرگشان فردی به نام هخامنش بود . کوروش پادشاهی بود که توانست ماد ها را شکست دهدو نابود کند و حکومت قدرتمند و قوی ای برای قوم خودش یعنی پارس ها بسازد . کوروش به دلیل جد خود ( هخامنش ) نام حکومت خود را هخامنشیان گذاشت.

امروزه یکی از آثار باستانی که در رابطه با زمان کوروش است منشور کوروش است که امروزه در موزه لندن انگلستان نگهداری میشود.

به دلیل طولانی بودن نوشته ادامه آن در ادامه مطلب است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ ] [ 18:35 ] [ mani ]

((داستان های کوتاه : نامه مسروقه ))

(( نویسنده : آلن پو ))

داستان دوم : 

پاریس ، درست پس از یک غروب تیره و تار پائیزی ، داشتم از مصاحبت ، سی.اوگست دیوپین ، یکی از دوستان قدیمی ام در کتابخانه کوچکش لذت می بردم ، که ناگهان درب اتاق باز شد و مونسیق ، رئیس پلیس شهر وارد شد .
از اینکه او را بعد چندین سال دوباره ملاقات می کردیم ، بسیار خوشحال بودیم .معلوم شد آمده است تا در مورد مسئله ای که گویا برایش مشکل ساز شده بود ، با من و دوستم دیوپین مشورت کند . 
- درچند کلمه به شما خواهم گفت چه حادثه ای پیشامد کرده است . اما پیش از آن باید بگویم که مسئله کاملا سری است ، اگر کسی بو ببرد که شما می دانید ، پست و شغلم را از دست خواهم داد . 
گفتم : اطمینان داشته باشید ، ادامه بدید . 
- اطلاعاتی سری به دستم رسیده حاکی از اینکه اسناد مهمی از یک آپارتمان دزدیده شده ، گویا سارق شخصی است به نام وزیر دال. این اسنادبرای صاحبش حکم مرگ و زندگی را دارد . با این حال نمی تواند مسئله را علنی کند ، از من خواست به کار رسیدگی کنم . 
و اینچنین ادامه داد :
- قدم اول بازرسی از آپارتمان وزیر بود ، اما به صورت کاملا سری ، طوری که هیچ کس نفهمد. نباید وزیر بو می برد که به او مشکوک شده ایم . خوشبختانه کار های روزمره وزیر خیلی کمک کرد ، آخر می دانستم که طبق معمول شب ها ، در منزل حضور ندارد . او فقط چند خدمتکار دارد که شب ها ، آنجا نمی خوابند و آپارتمان را ترک می کنند.خوب می دانید ، با این کلیدی هایی که دارم هیچ دری در پاریس به رویم بسته نیست . طی سه ماه گذشته ، شبی نبوده است که شخصا به کند و کو در اتاق او نپردازم . حال پای آبرو و اعتبارو شهرتم وسط است . بعلاوه ، اگر موفق شوم ، پاداش زیادی انتظار مرا می کشد . 
- به جست و جو ادامه دادم تا زمانی که ایمان آوردم که ، این سارق از من باهوش تر است . مطمئنم که تمام سوراخ ، سمبه های آپارتمان را که احتمال می دادم کاغذ را آنجا پنهان کرده باشد ، خوب گشته ام . 
گفتم : 
شایدآنرا جایی بیرون از آپاتمان شخصی اش پنهان کرده باشد ؟ 
- نه ، اصلا . دو بار در خیابان ، آدم های من وانمود کرده که او دزد است و خوب او را گشته اند . 
گفتم :
بگو بینم آپارتمان را چگونه بازرسی کردی ؟ 
- کارم را خوب بلدم ، همه اتاق ها را تک تک ، هر کدام را یک هفته زیر و رو کردم ، مبلمان ، کشو ها ، صندلی ها ، همه را یک به یک بازرسی کرده ام ، انگار آب شده ،رفته است توی زمین . 
گفتم :
- اما نمی توانستید ، تمام قطعات مبلمان را جدا کرده و برسی کنید ، غیر ممکن است . 
- درست می گویی ، تمهید دیگری در نظر گرفتیم ، تمام قسمت های مبلمان را به امید یافتن اثر انگشت یا یک همچین چیزی ، زیر قوی ترین میکروسکوپها بررسی کردیم ، شاید نشانه ای بیابیم که سعی شده باشد فضایی برای مخفی کردن نامه ایجاد شود . . . هیچ چیزی نیافتیم . بعد رفتیم سراغ خود آپارتمان ، آنرا به چندین قسمت تقسیم کردیم شماره گذاری کردیم ، مبادا ، جایی از قلم بیفتد ، سانت سانت آن را بررسی کردیم ... هیچ چیز دستگیرمان نشد .
- بسیار خوب ، گمان کنم شما زمین های اطراف خانه را هم بررسی کردید ، نه ؟ 
- بله ، کاملا درست فکر کرده اید . البته خیلی سخت بود و ما را به دردسر انداخت ، چون تمام سطح با آجر پوشیده شده بود . تک تک آجر ها و حتی چمن های میان آنها را گشتیم . هیچ نشانه ای از تکان خوردن تا تغییر وضعیت در آنها حاصل نشد . 
- کتاب ها و کاغذ ها ، آنها را هم گشته اید . 
- البته ، تک تک کتاب ها را باز کردیم و ورق زدیم و جلد آنها را هم با میکروسکوپ بررسی کریم . 
سخت شد . آهان ... کف پوش ها ... فرش ها ... آنها چه . 
همه را کنار زدیم و تمام قسمت های کف پوش را هم دیدیم . 
- کاغذ دیواری ها !!!
- البته .
- انباری چه ؟ 
- آن را هم گشته ایم .

اینجا بود که بی درنگ گفتم : 
- نامه در آپارتمان نیست . حتی تصور اینکه نامه آنجاست هم اشتباه است . 
- می ترسم ، دوست من ! می ترسم نظریه ات درست باشد . دیوپین ! بخاطر خدا چیزی بگو ، چرا ساکتی ؟ 
دیوپین گفت : 
- به نظرم برای بار دوم ، با دقت بیشتر اتاق را جستجو کن . 
مونسیق گفت : 
اما مطمئنم ، هرجا هست در آپارتمان نیست . 
- من پیشنهاد بهتری بهتری ندارم . البته شما حتما ، از نامه اطلاعات دقیقی ، دارید . 
-بله 
بعد از روی دفترچه یادداشتش ، جزئیات ظاهری نامه را بازگو نمود . پس از اتمام آن ، با حالتی که تا کنون از او ندیده بودیم ، ناراحت و پر تشویش ، خدا حافظی کرد و رفت .

یک ماه بعد مجدد ، یکدیگر را در همان مکان قبلی یعنی کتابخانه دیوپین ملاقات کردیم .
وقتی نشست از او پرسیدم : 
بسیار خوب ، دوست من . از خبر های تازه بگو ، سرنوشت نامه به کجا رسیده است ؟ حدس می زنم ، فهمیده باشید که وزیر باهوش تر از آن است که گیر بیفتد . 
درست است ، آپارتمان را بار دیگر گشتم ، دیوپین ! هیچ چیز دستگیرمان نشد . 
دیوپین پرسید : 
- مبلغ پاداش پشینهادی چقدر است ؟ 
مبلغ باورنکردنی ، زیاد است . این اواخر مبلغ را به دو برابر افزایش داده است . اما مسئله اینجاست که اگر سه برابر مبلغ معهود هم بود ، کاری از دستم بر نمی آمد . این را بگویم که یک چک پنجاه هزار فرانکی را از حساب شخصی ام برای کسی که نامه را پیدا کند ، کنار گذاشته ام . 
دیوپین گفت : 
در این صورت ، تا کشوی میز را بیرون بکشی و دسته چکت را آماده کنی ، مبلغ را در آن بنویسی ، امضا نکرده نامه را روی میزت می گذارم . 
من و مونسیق خشکمان زده بود ، مونسیق ، که برای چند لحظه انگار قدرت تکلم را از دست داده بود ، بخودش آمد و یک قلم برداشت و چکی به مبلغ پنجاه هزار فرانک فرانسه نوشت و به دیوپین داد . دیوپین ، چک را به دقت بررسی نمود ، تا کرد و در جیبش گذاشت . آنگاه قفل یک کشو را باز کرد و نامه را بیرون آورد . 
خودش بود ، همان نامه گم شده ، مونسیق آنرا با دستانی که می لرزیدند از او تحویل گرفت و به سرعت اتاق را ترک کرد و از خانه خارج شد . او از ساختمان خارج شده بود که دوپین لب به سخن باز کرد که چگونه نامه را بدست آورده است :
من آن وزیر را به خوبی می شناختم ، او یک ریاضیدان ، شاعر و همچنین بسیار جسور و باهوش است . می دانستم که چنین شخصی حتما به کار های معمول پلیس آشناست و آنها را خنثی خواهد کرد . ترک شبانه منزل ، آنهم بصورت مداوم ، بیشتر به یک حیله شبیه بود . زیرا او می دانست که پلیس تمام گوشه و کنار منزل او را زیر و رو خواهد کرد . او بدون هیچ دردسری این موقعیت را برای آنها ایجاد کرده بود . او که کاملا از تمهیدات پلیس با خبر بود ، مجبور بود کاری بسیار ساده را انجام دهد که البته فراتر از فهم پلیس باشد . مثلا همین آقای پلیس هیچگاه حتی تصورش را هم نمی کرد که امکان دارد او نامه را جایی دم دست که هیچکس به آن توجه هم نمی کند گذاشته باشد . 
با ذهنی پر از این افکار ، صبح یک روز آفتابی ، یک عینک دودی به چشمم زدم و به آپارتمان او رفتم . به او گفتم چون چشمانم بسیار ضعیف و حساس شده اند ، باید از عینک با شیشه کاملا تیره استفاده کنم . با این کار قادر بودم تمام گوشه و کنار خانه را بررسی کنم بدون اینکه او متوجه حرکت چشمانم شود . در نهایت توجهم به یک جعبه کوچک روی شومینه جلب شد . در جعبه پنج ، شش تا کارت ویزیت و یک نامه بود . کاغذ نامه بسیار کثیف بود و از وسط پاره شده بود . نامه با بی دقتی تمام در یکی از قسمت های جعبه گذاشته شده بود . همین که آن را دیدم ، انگار مطمئن بودم این همان نامه ای است که دنبالش بودم . البته ، ظاهرش با نامه اصلی تفاوت داشت . تازه ! دست خطی که آدرس با آن نوشته شده بود هم فرق کرده بود . به طوری که فکر می کردی نامه توسط یک خانم نوشته شده است . اما اندازه اش تغییری نکرده بود . آن جعبه ، وضع نامه و قرار گرفتن آن در دید کامل هر کسی که وارد آپارتمان می شد ، مرا به شک انداخت . دور از چشم وزیر ، نامه را به دقت نگاه کردم ، نامه خارج شده بود و با زیرکی اندکی تغییر کرده و در پاکتی قرار گرفته بود که آدرسی متفاوت با نسخه اصلی داشت . 
با او خدا حافظی کردم و جعبه سیگارم را از قصد روی میز او گذاشتم . 
صبح روز بعد مجدد به آنجا رفتم تا جعبه سیگارم را پس بگیرم . مشغول صحبت بودیم که ناگهان صدای شلیک یک تپانچه در خیابان ، باعث شد ، وزیر با عجله به سمت پنجره برود . دقایقی آنجا بود و خیابان را نگاه می کرد . تمام این اتفاقات جزئی از نقشه من بود . یک نفر را اجیر کرده بودم که با شلیک گلوله نظر او را به خیابان جلب کند ، آنگاه با خیال راحت رفتم سراغ جعبه و نامه را با نسخه ای که ظاهرا مشابه بود و قبلا در خانه آماده کرده بودم ، جابجا کردم .
گفتم : 
- خوب چرا ؟ چرا در همان روز اول قبل از ترک آنجا آنرا بر نداشتی ؟ 
- او باهوش و خطر ناک است . او آدم های زیادی در استخدام دارد . کافی بود به پیشنهاد تو عمل می کردم . در این صورت سالم آنجا را ترک نمی کردم و مردم خوب پاریس دیگر نام مرا هم نمی شنیدند .

پایان

( در پست آینده درباره تاریخ ایران باستان " تاریخ قبل از اسلام " نوشته خواهد شد.)

[ پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۶ ] [ 18:31 ] [ mani ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

داستان و زندگی نامه ی بزرگان، مطالب سرگرم کننده، آموزنده، جالب و داستان های کهن ایرانی
همراه با شعر های شاعران بزرگ ایران ؛ همه در وبلاگ داستان و مطلب های متفاوت
لینک های مفید