|
داستان و مطلب های متفاوت داستان و مطلب
| ||
|
وقت های بسیاری بوده که در مکان های مختلف و غریبی، ناگاه صدا هایی گوش آشنا میشنویم و همان صدا به تنهایی کافیست تا ما را به عمق خاطراتمان برگرداند. خاطراتی که شاید گاهاً تلخ و یا شیرین باشند. نوای خروس زری پیرهن پری هم برای من به مثابه همین نوا های گوش آشنا بود تا مرا به زیباترین خاطرات کودکیام بازگرداند. در کودکی بسیار به آن گوش میسپاردم ولی نمیدانم چه شد که با گذر از کودکی و با مشغول شدن به فعالیت هایی دیگر، پاک آن را فرموش کردم. به هر حال که میداند؟ شاید علاقه من به ادبیات و متون های ادبی ریشه در همان دوران کودکی و گوش سپردن به همان نوا های زیبا داشته باشد. به هر روی، شنیدن دوباره این داستان، بهانهای شد برایم تا مطلبی دیگر به مطالب این وبلاگ اضافه کنم. خروس زری پیرهن پری به قلم احمد شاملو : شاملو در دوران نوجوانی علاقه بسیاری به موسیقی پیدا کرد. اما فقر مادی و فرهنگی خانواده نتوانست به این علاقه پاسخی دهد. اما جای آن را شوق مطالعه پر کرد. اگر چه او تحصیلات دبیرستان را نیمه کاره رها کرد اما از همان سال ها (حدود سال ۱۳۲۵ه.ش ) به نوشتن قصه های کوتاه، شعر و سر دبیری مجلات ادبی پرداخت. او در طول بیش از ۵۰ سال، توانست شیوه و بیان تازه ای را در شعر فارسی پایه گذاری کند. شاملو در سال ۱۳۵۱ برنامه رادیویی برای کودکان و نوجوانان تهیه کرد و در این برنامه بچه ها را به نوشتن و سرودن شعر تشویق کرد و مسابقه ای برای انتخاب استعدادهای بهتر ترتیب داد. ضبط صفحه و نوار کاست صدای شاعر به کوشش «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» از تلاش های دیگر احمد شاملو برای علاقه مند کردن کودکان به ادبیات بود. شاملو با انتخاب و اجرای اشعار خیام، حافظ، مولوی و نیما نوجوانان را با ادبیات قدیم و جدید ایران آشنا کرد و به آنها راه درست خواندن شعر را آموزش داد. شاملو در آخرین سال های زندگی اش، چند نوار قصه همراه با متن برای کودکان ایرانی آماده کرد. هدف شاملو علاقه مندی و جلب این کودکان به زبان مادری شان از طریق جاذبه های قصه بود. خروس زری پیرهن پری، قصهی هفت کلاغون، ملکهی سایهها، قصهی دخترای ننه دریا و بز زنگوله پا، همگی از داستان های نوشته شده به قلم او هستند که ما امروز به داستان خروس زری پیرهن پری میپردازیم.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک گربه بود و یک طُرقه بود و یک خروس خوشگل و چاق و چله که ته جنگل، تو یک کلبه چوبی سه تایی با هم زندگی میکردند. گربه پالتو پوستی داشت. طرقه هم تن خودش یک نیمتنه مخملی داشت. اما خروس تپلی، بس که پرهاش قشنگ بود و رنگ به رنگ بود، حیفش میآمد چیزی روی آن تنش کند. دمش نیلی بود و شکمش سیاه و سرخ و نارنجی. اما پرهای سینه و شانه و پشتش زرد بود، و تو آفتاب که وامیستاد مثل طلا برق برق میزد. و چون به طلا «زر» هم میگویند و «زر» و «پر» همقافیهاند، گربه و طرقه اسم رفیق تپلی خودشان را، برای قشنگی، گذاشته بودند:«خروس زریِ پیرهن پری». یعنی خروسی که به رنگ طلاست و پیراهنش از پر است.
آنها در آن گوشه دنج جنگل سه تایی، شاد و خرم برای خودشان زندگی میکردند و غم و غصه راه خانهشان را بلد نبود. تا اینکه روزی از روزها طرقه با اخم و روی به هم کشیده و اوقات تلخ گربه را کناری کشید و یک جوری که خروس زری نفهمد، بهاش گفت: دادا پیشی جون! پیشی گفت: جونِ دادا پیشی! طرقه گفت: دادا پیشی جون، هیچ خبر داری این خاله روباهه که اومده اون ورِ رودخونه برا خودش آلونک درست کرده پیش خودش چه نقشهای چیده؟ پیشی: نه طرقه جون، هیچ خبری ندارم. مگه چه نقشهای چیده؟ طرقه: حدس که میتونی بزنی. پیشی گفت: شاید واسه رفیقمون... آره؟ پیرهن پری هم که از قضیه روباهه خبر نداشت، برای خودش بیخیالِ بیخیال خوش و خرم بود... هرروز صبح، کله سحر از خواب بیدار میشد، میآمد لب پنجره کلبهشون، بالهای خوشگلش را میکوبید به هم، صدای قشنگش را بلند میکرد و میخواند: «قوقولی قوقو سحر شد سیاهی دربه درشد فرشته ها دویدن ستاره ها رو چیدن خورشید خانم در اومد با یک شفق سراومد تا شب نکرده حاشا بچه ها بیاین تماشا!»
آن وقت طرقه و پیشی پا میشدند، همه با لب خندان به هم صبح به خیر میگفتند و لباسهایشان را میپوشیدند و بعد هرسه با هم راه میافتادند میرفتند لب چشمه، دست و روشان را میشستند، خودشان را تمیز میکردند، میآمدند صبحانهشان را میخوردند و به کارهای زندگیشان میرسیدند و، همینطور... تا دوباره شب میشد. روباهه، صبح به صبح، وقتی بانگ خروس زریِ پیرهن پری را میشنید، دردش یکی بود هزار تا میشد. تو دلش طرقه و پیشی را که باعث ناکامیش بودند نفرین میکرد و میگفت: «طرقه! سیا مثل لجن! اگه تو بیفتی گیر من خوراک شامت میکنم یه لقمه خامت میکنم آتیش به جونت بزنه به خون و مونت بزنه! با پیشی زشت بیحیا بلا به جون گرفتهها نقطه رو رحمتم شدین اسباب زحمتم شدین... حالا ببینین، خط و نشون! با همه دنگ و فنگتون اگه نخورم خروسو من، اسممو روباه نمیگن اونو اگه من درنبرم از همهتون پخمهترم! روباه ناقلا که همان نزدیکی پشت بُته مُتهها قایم شده بود، آنقدر صبر کرد تا طرقه و پیشی خوب دور شدند... آنوقت آمد زیر پنجره نشست سازش را کوک کرد و شروع کرد به زدن، صداشم انداخت به سرش و شروع کرد به خواندن: «ای خروس سحری چشم نخود سینه زری! پیرهن زر به برت بود پیش از این؟ تاج یاقوت به سرت بود پیش از این؟ شنیدم رنگ پرت رفته. ببینم پرِتو! یاقوتِ تاجِ سرت ریخته، ببینم سَرِتو!»
خروس زری پیرهن پری که این حرف را شنید، اوقاتش چنان تلخ شد که همه نصیحتهای گربه و طرقه یکسر از یادش رفت... جَلدی پرید پنجره را باز کرد، بادی به گلو انداخت و گفت: «به سفید که گفتن «زنگیه» معلومه که از چشم تنگیه اگه خروس زری منم اگه پیرهن پری منم نه پرم رنگش رفته نه سرم تاجش ریخته «پیرهن زر به برت بود» چیه؟ هست! «تاج یاقوت به سرت بود» چیه؟ هست! پرایِ زر؟ ایناهاش، این پَر من! یاقوت سَر؟ ایناهاش این سَرِ من!» خروس زری برای اینکه روباه ببیند که نه رنگش رفته و نه تاج سرش ریخته سرش را تا سینه از توی پنجره آورد بیرون. و روباه هم که منتظر همین بود، دیگر امانش نداد: پرید و گرفت کشیدش پایین، چهار تا پا داشت، چهار تا پای دیگر هم قرض کرد و دوید طرف لانهاش. خروس زری پیرهن پری که تازه نصیحت رفیقهایش یادش آمده بود، شروع کرد به جیغ و داد کردن: «گربه جان! ای امان! آقا روباه برد منو! ـ طرقه جان! ای فغان! آقا روباه خورد منو!» دست بر قضا گربه و طرقه که هنوز چندانی از کلبه دور نشده بودند، جیغ و داد رفیقشان خروس زری پیرهن پری را شنیدند و بدو بدو خودشان را رساندند به روباه. این یکی توکش زد. آن یکی پنجولش کشید، این یکی پنجولش کشید، آن یکی توکش زد... آنقدر که روباهه دیگر نتوانست طاقت بیاره: خروس زریِ پیرهن پری را ول کرد، سر خودش را گرفت، چهار تا پا داشت، چهار تا پای دیگر هم قرض کرد و دِ فرار.
روباه که اینجور دید، روز بعد وقتی که دوباره گربه و طرقه از خونه دور شدند به سمت خروس زری پیرهن پری رفت. کوک سازش را عوض کرد و شروع کرد به زدن یک آهنگ دیگر و خواند که: دیروز زن مَش ماشالا بیدرد مرغای محله رو خبر کرد پاشید واسشون یک چنگه چینه گفت:«زود بخورین خروس نبینه!» وقتی که چراشو پرسیدم من گفتش:«با خروس زری بدَم من!» چشمهای گردش جمع شد. هرچه خواست خودداری کنه نتوانست و بالاخره طاقتش تمام شد، پنجره را باز کرد، سرش را آورد بیرون و گفت:«آقا روباه! بیزحمت ممکنه بفرمائین زن مَش ماشالا بیدرد سر چی اینجور با من بد شده؟» روباه تا که دید خروس زری پیرهن پری سرش را بیرون آورده، رفت جلو و بیخ خِرِ خروس زری پیرهن پری را چسبید و کشیدش پایین و گذاشتش زیر بغلش، سازش را هم برداشت و... برو که رفتی! منتها این بار گلوی خروس زری را هم گرفته بود که نتواند سر و صدا راه بیندازد و گربه و طرقه را صدا کند. اما... نگو که گربه فراموش کرده بود تبرش را بردارد، از میان راه برگشته بودند. این بود که به موقع سررسیدند و روباه را کتک مفصلی زدند. خروس زری را که طفلک چیزی نمانده بود خفه بشود، برداشتند آوردند به کلبهشان. مشت و مالش دادند و حالش را جا آوردند.
روز بعد، دوباره روباه پیش خروس زری رفت و کوک سازش را عوض کرد، یک آهنگ دیگر زد و اینجور خواند: ای خروس سحری چشم نخود سینه زری پیرهنت از پرِ زرد پرِ دُمبت لاجورد خَلعت زر به بَرِت تاج یاقوت به سَرِت این دَفه پسته دارم پسته سر بسته دارم فندق نشکسته دارم انار بیهسته دارم... اگر خواستی ببینی چاکرتو درآر از پنجره بیرون سرتو! گربه و طرقه آن دور دورهای جنگل، تا جایی که توانستند هیزم جمع کردند و رو هم گذاشتند تا خوب خسته شدند. آن وقت به تل هیزمی که جمع کرده بودند، نگاهی کردند و گفتند: گربه: «خوب! حالا دیگه میتونیم با خیال راحت برگردیم خونه، یه چیزی بخوریم و بگیریم بخوابیم،» طرقه: «که از فردا صبح بیاییم و خورده خورده این هیزما رو ببریم پشت کلبهمون انبار کنیم واسه زمستون.» آنوقت دست هم را گرفتند و دو تایی آوازخوانان و شلنگ اندازان آمدند و آمدند تا رسیدند به کلبهشان اما هرچه در زدند دیدند نه خیر، از سنگ و علف صدا درمیآید که از خروس زری پیرهن پری درنمیآید.
طرقه و گربه که فهمیده بودند قضیه از چه قراره، پشت کلبه روباه رفتند و با یکدیگر شروع کردند به خواندن: «روباهه دمش درازه حیله چی و حقه بازه تا چشم به هم بذاری میبینی که سر نداری کله پا شدی تو زندون نه دل داری نه سنگ دون» روباهه خروس زری پیرهن پری را گذاشت زیر بغلش و از همان ته لانه فریاد زد: «مطلبتو شنیدم وایسا که خوب رسیدم خدا خواسته تو این کار حق برسه به حقدار واسه که این کمینه یه عمره کارش اینه تعریف خود نباشه این کار ارث باباشه.» این را گفت و از توی لانه با هزار امید و آرزو جست زد بیرون که گربه و طرقه امانش ندادند. خودشان را انداختند روی او، و تا روباه آمد بفهمد دنیا دست کیست، آنقدر کتک خورده بود که زمین و زمان دور سرش میچرخید. پنجههای تیز گربه و نوک محکم طرقه یک جای سالم توی تن روباه حقهباز باقی نگذاشت.
از اونجایی که خروس زری پیرهن پری آنقدری که لازمش بود تنبیه شده بود و سرش به سنگ روزگار خورده بود، طرقه و گربه دیگر چیزی به روش نیاوردند و دیگر از این بابت چیزی نگفتند تا رفیقشان بیش از اینها شرمساری نبرد. هر سه دست تو دست هم انداختند و همانجور که با هم دَم گرفته بودند و میخواندند، به طرف کلبهشان راه افتادند: «روباهه رو چزوندیم تا کوه قاف دووندیم دماغشو سوزوندیم طمع از راه دَرِش کرد بیچاره و مَنتَرِش کرد خام طمعی بلاش شد کتک خورد آش و لاش شد. هرکه دَلَهاس، ذلیله مُخلصش عزرائیله هرکه اسیرِ آز تر دساش از پاهاش درازتر!» نوشته احمد شاملو در سال 1349، ضبط و داستانسرایی شده توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال 1350 هجری شمسی
جهت دریافت فایل صوتی "قصه خروس زری پیرهن پری" بر روی متن، کلیک کنید. [ دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۴ ] [ 18:16 ] [ mani ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||