داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب  
قالب وبلاگ
لینک های مفید

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک نتوانستند.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!

داستانی از : لئو تولستوی

[ شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 19:3 ] [ mani ]

بعضی از کتاب‌ها ساده می پوشند 
و بعضی لباسهای عجیب و غریب و رنگارنگ دارند.
بعضی از کتاب‌ها برای ِ ما قصه می‌گویند تا بخوابیم.
و بعضی قصه می‌گویند تا بیدار شویم،
بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند
و بعضی از کتاب‌ها زیاد می خوابند و همیشه خمیازه می کشند.
بعضی از کتاب‌ها شاگرد اول می شوند و جایزه می گیرند.
بعضی از کتاب‌ها مردود می شوند و بعضی تجدید.
بعضی از کتاب‌ها تقلب می‌کنند،
بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند!
بعضی از کتاب‌ها به پدر-و-مادر ِ خود احترام می‌گذارند.
و بعضی حتی نامی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمی‌برند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.
و بعضی از کتاب‌ها فقیر اند و بعضی گدایی می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،
و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتاب‌ها بیمار اند،
بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.
بعضی از کتاب‌ها را باید به بیمارستان برد تا معالجه شوند 
و بعضی را به تیمارستان برد.
بعضی از کتاب‌ها
، کودکانه و لوس حرف می‌زنند.
و بعضی از کتاب‌ها فقط غر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها دوقلو یا چندقلو هستند.
بعضی از کتاب‌ها پیش از تولد می‌میرند.
و بعضی تا ابد زنده هستند .
بعضی از کتاب‌ها سیاه پوستند،
بعضی سفید پوست و بعضی زردپوست یا سرخ پوست.
بعضی از کتاب‌ها به رنگ پوست و پوتین خود افتخار می کنند و رنگ دیگران را مسخره می کنند...

برگرفته از کتاب : بی بال پریدن 

[ شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 19:17 ] [ mani ]

نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني

گذر به کوي فلان کن در آن زمان که تو داني

تو پيک خلوت رازي و ديده بر سر راهت

به مردمي نه به فرمان چنان بران که تو داني

بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را

ز لعل روح فزايش ببخش آن که تو داني

من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست

تو هم ز روي کرامت چنان بخوان که تو داني

خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است

اسير خويش گرفتي بکش چنان که تو داني

اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم

دقيقه ايست نگارا در آن ميان که تو داني

يکيست ترکي و تازي در اين معامله حافظ

حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی

غزلی از حافظ

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 2:26 ] [ mani ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

داستان و زندگی نامه ی بزرگان، مطالب سرگرم کننده، آموزنده، جالب و داستان های کهن ایرانی
همراه با شعر های شاعران بزرگ ایران ؛ همه در وبلاگ داستان و مطلب های متفاوت
لینک های مفید