|
داستان و مطلب های متفاوت داستان و مطلب
| ||
|
به مغرب سینه مالان قرص خورشید نهان میگشت پشت کوهساران فرو میریخت گَردی زعفران رنگ به روی نیزهها و نیزه داران ز هر سو بر سواری غلت میخورد تن سنگین اسبی تیرخورده به زیر باره مینالید از درد سوار زخمدارِ نیم مرده نهان میگشت روی روشن روز به زیر دامن شب در سیاهی در آن تاریک شب میگشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی به خوناب شفق در دامن شام به خون، آلوده، ایران کهن دید در آن دریای خون، در قرص خورشید غروب آفتاب خویشتن دید چه اندیشید آن دم، کس ندانست که مژگانش به خونِ دیده تر شد چو آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم کمی سوزندهتر شد در آن باران تیر و برق پولاد میان شام رستاخیز میگشت در آن دریای خون، در دشت تاریک به دنبال سر چنگیز میگشت بدان شمشیر تیز عافیت سوز در آن انبوه، کار مرگ میکرد ولی چندان که برگ از شاخه میریخت دو چندان میشکفت و برگ میکرد میان موج میرقصید در آب به رقص مرگ، اخترهای انبوه به رود سند میغلتید بر هم ز امواج گران، کوه از پی کوه خروشان، ژرف، بیپهنا، کف آلود دل شب میدرید و پیش میرفت از این سدّ روان، در دیدهٔ شاه ز هر موجی هزاران نیش میرفت ز رخسارش فرو میریخت اشکی بنای زندگی بر آب میدید در آن سیماب گون امواج لرزان خیال تازهای در خواب میدید: به یاری خواهم از آن سوی دریا سوارانی زرهپوش و کمانگیر دمار از جان این غولان کشم سخت بسوزم خانمانهاشان به شمشیر شبی آمد که میباید فدا کرد به راه مملکت، فرزند و زن را به پیش دشمنان اِستاد و جنگید رهانُد از بند اهریمن، وطن را شبی را تا شبی با لشکری خُرد ز تنها سر، ز سرها خُود افکند چو لشکر گِرد بر گِردش گرفتند چو کشتی، بادپا در رود افکند! چو بگذشت، از پس آن جنگِ دشوار از آن دریای بیپایاب، آسان به فرزندان و یاران گفت چنگیز که گر فرزند باید، باید این سان! به پاس هر وجب خاکی از این مُلک چه بسیار است، آن سرها که رفته! ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته! مهدی حمیدی شیرازی [ شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 20:24 ] [ mani ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||